«آنجا که درستی ام پایان گیرد، کور می شوم. و چه بهتر که کور باشم! اما آنجا که پی دانستن باشم، می خواهم درست باشم؛ یعنی سخت گیر و دقیق و باریک بین و بی رحم و بی گذشت.»

"نیچه"

 

سنت، مدرنیته و سینما

 

همایون پاییز

کابل، ثور 1390

مقدمه

برای بنده وظیفه داده شده بود تا دربارۀ «جامعه سنتی و سینما» چیزی بنویسم، و این که این دو مفهوم کاملاً متضاد، در جامعه ما چگونه تعامل و یا تقابلی داشته اند و در این فرآیند، برآیند امروزی آنها چه می باشد؟ همچنان در جریان این بحث اشاراتی به مجموعۀ فرهنگی ما خواهم داشت، زیرا، سینما بدون یک فرهنگ پویا در هیچ جایی نمی تواند ریشه بگیرد و به بالندگی برسد. بنده بعد از تامل در زمینه، بخاطر ر سیدن به هدف به این نتیجه رسیدم که نمی شود مساله سینما و راه برون رفت از مشکلات آن را در یک طرح مجرد عنوان نمود و به نتایج مطلوب دست یافت؛ زیرا «سنت» یکی از مقوله های علمی «جامعه شناختی» «مدرن» است که از لحاظ تاریخی به دوره ای اتلاق می شود که از تاریخ بشریت نشأت گرفته و بعد از فرآیند بسیار دور و دراز، در حدود سه قرن قبل –البته در اروپا- ظاهراً پایان می یابد. بدینسان، بعد از پایان یافتن دوران جوامع سنتی در اروپا و بعداً در امریکا، دورۀ جدید تاریخی دیگری شروع می شود و در یک فرآیند چند صد ساله تمدن غول آسا و بزرگی را برای خود و جهانیان عرضه می کند که ما امروز آنرا به نام دوران «مدرن» و یا «مدرنیته» می شناسیم. باید اذعان نمود که در میان انبوه عظیمی از فرآورده ها و دست آورده های «مدرنیته» سینما را باید جز کوچک اما بسیار شاخص و ناب آن به شمار آورد. به تعبیر دیگر، سینما فرزند حلال زاده و خلف «مدرنیته» است؛ بناء از سر ناگزیری مجبوریم بحث ما را در یک زمینۀ وسیعتر (جامعه سنتی و مدرنیته) به پیش ببریم به امید این که در جریان بحث الی اخیر به نتایج مقدور دست بیابیم. لازم به یاد آوری می دانم که سینما بدون «مدرنیته» و «فرهنگ» نمی تواند وجود داشته باشد. برهمین مبنا مخاطب عزیز بعد از این هر جایی که به اصطلاح «مدرنیته» و بعداً «فرهنگ» بر می خورد؛ اصطلاح سینما را در پهلوی آن حی و حاضر بداند. به تصریح دانشمندان، رویکرد عام جوامع سوم با «مدرنیته» و مولفه ها و فرآورده های آن، از جمله سینما تقابلی بوده نه تعاملی؛ به عبارت دیگر جوامع اسلامی سنتی از جمله کشور ما با چهار نوع رویکرد با مدرنیته و غرب مقابل بوده اند: «سنت گرایی و غرب ستیزی»، «نوسازی خواهی و غرب زدگی»، «نوگرایی و غرب گرایی» و «نواندیشی بدون نوگرایی و غرب پژوهی» البته رویکرد اخیر در کشور ما کمتر به چشم خورده و دید غالب نسبت به دیگر رویکرد ها در جامعۀ ما رویکرد «سنت گرایی و غرب ستیزی» بوده است؛ که حامیان و طرفداران چنین رویکردی، غرب را یک کلیت تجزیه ناپذیر به شمار آورده و هیچ نوع تعامل و گزینشی را از دست آورد های آن مجاز نمی دانند که سینما نیز نمی تواند از این اصول مستثنا باشد.

سنت و مدرنیته

در نخست باید تصریح کرد، وقتی که ما اینجا از سنت نام می بریم، منظور ما نه مفهوم و معنای دینی آن است و نه برداشت عوامانه از آن؛ بلکه بنده بضاعت بسیار ناچیزی که در این زمینه ها دارم، موضوع را از منظر علمی آن به شکل بسیار کوتاه مطرح خواهم کرد، به امید این که اجمالاً از آن نتیجه ای بدست آید.

در مورد سنت مختصراً باید گفته شود؛ عرف ها و رسم های سخت جان و ریشه دار عمومی که به اعتبار کهنگی و قدیمی بودن شان حرمت اجتماعی یافته اند، سنت اجتماعی گفته می شوند. در این تعریف کوتاه دیده می شود که علاوه بر واژه ها و یا مفاهیمی چون عرف و رسم که هر کدام در جای خودش تعریف خاص خودش را می خواهد؛ ما با واژه یا مفهوم بسیار مهمی به نام «حرمت» بر می خوریم؛ به فکر بنده یگانه عاملی که سنت ها را در یک جامعه بسیار سخت جان و پایدار نموده و می نماید، تبدیل شدن سنت به حرمت در نزد افراد جامعه می باشد. به تعبیر دیگر، وقتی که سنت های اجتماعی (Social Traditions) و شیوه های قومی (Folkways) در یک جامعه رنگ تقدس به خود گرفت، فاجعه از همین جا آغاز می شود. متأسفانه ما از سده ها پیش به این فاجعۀ دردناک دچار هستیم؛ به این معنا که بسیاری از باور های خرافاتی و موهوم سنتی را طی سالیان دراز با دین قاطی نموده، برای مردم ما بجای دین اصیل تلقین کرده ایم؛ که بدون شک اصل و ذات دین از چنین خرافاتی بری و بیزار است. بنابر این بجای این که در مجموع فرهنگ ما به ویژه فرهنگ معنوی ما (Spiritual Culture) (علم، فلسفه، هنر و موسسات اجتماعی) ما از دین تغذیه کند و بارور شود؛ از خرافات و موهوماتی آب می خورد که اصل اسلام از آن بی خبر است و این آب مسموم و زهرآلود، هم دین و هم دنیای ما را نسل اندر نسل به چالش های عظیمی روبرو کرده است که اکنون نه تنها در برابر چنین چالش های خلع سلاح و بی دفاع هستیم، بل یک جامعه و یک ملت تبدیل شده است به انسان نماهای که نه قدرت تشخیص برای شان باقی مانده و نه هم قدرت انتخاب؛ بگذریم از ابتکار، خلاقیت، تولید و بالاخره استقلال، که این مفاهیم مانند واژه های دیو و پری و جن وغیره در جامعۀ ما نه مصداقی دارند و نه قابل رؤیت می باشند و اما «مدرنیته»:

به گفته بابک احمدی نویسنده کتاب پر مغز «معمای مدرنیته» تعاریفی که تا اکنون از «مدرنیته» به عمل آمده است، آنقدر گوناگون و بسیار و حتی متضاد است که این واژه را در مجموعۀ علوم انسانی تبدیل به یک اصطلاح مبهم کرده است. تا جایی که حتی هیچ کس تا اکنون نتوانسته است تعریف یکه و نهایی و همچنان به قول او «ذات باور از واژه مدرن و از مفاهیمی که همراه با آن مطرح می شوند؛ مانند «مدرنیته»، «مدرنیزاسیون» و «پسامدرن» ارایه کند.» حتا دانشمندان تاکید بر آن دارند که با تکیه بر فصل مشترکی که بر تعاریف «مدرنیته» وجود دارد، نمی توان تعریف قاطع و یکه ای از آن بدست داد.

اما، از لحاظ «تبار شناسی واژگانی» پژوهندگان لفظ مدرن را از واژه لاتین Modernos  که آن خود نیز از قید Modo برگرفته شده است، پنداشته اند. و در زبان لاتین Modo به معنای «این اواخر، به تازگی، گذشته ای بسیار نزدیک» گفته شده است. به تصریح آقای «احمدی» واژه «مدرن» در بعضی نوشته های نویسندگان روم قرون وسطا نیز به چشم خورده است که آنان نیز واژه مورد نظر را در بیان تقابل ارزش های نو و کهنه بکار می برده اند. به باور عده ای دیگر از اندیشمندان سوال بر سر رویای رویی نو و کهنه نبوده، بلکه این پرسش «هرمنوتیک» مطرح بوده است که؛ آیا ما می توانیم باور ها و ارزش های کهنه را با شرایط جدید وفق داده هماهنگ سازیم؟ بالاخره پاسخ می دهند اگر جواب آری باشد، پس درک و فهم شرایط جدید زندگی و در پرتو آن معنا بخشیدن ارزش های کهنه و قدیمی به زبان امروز و هماهنگ کردن آنها، دلالت اصلی بر واژه Modo می نماید. به همین گونه درباره پیدایی و شگوفایی «مدرنیته» نیز نظریات و باور های متناقضی وجود دارد؛ چنانکه بعضی ها تصریح کرده اند؛ دوران مدرن با علوم طبیعی سده هفدهم، انقلاب سده های هژدهم و صنعتی شدن سده نزدهم آغاز شد و در حدود تقریباً سه قرن به قوام و شگوفایی رسید؛ و در مقابل دنیای مدرن سده بیستم قرار گرفت. که با رشته فاجعه های که از جنگ جهانی اول آغاز شدند، شکل گرفته است. عده ی دیگری از اندیشمندان، از جمله توین بی، تاریخ مدرنیته را به سه دوره تقسیم می کند و آغاز این دوره را از رنسانس تا قرن هفدهم و از فرن هفدهم تا قرن نزدهم خوانده و مجزا از این به دورۀ مستقل دیگری نیز باور مند است که آنرا دورۀ «پسامدرنیته» خوانده و منظورش دقیقاً قرن بیستم می باشد. همچنان کسان دیگری از انواع مدرنیته سخن گفته اند؛ به باور آنها زمانی که فلاسفه و دانسمندان، در موارد خاص اجتماعی شیوه های علمی و عقلانی بحث را پیش کشیدند، و به آن تأکید کردند و بالاخره تکیه بر خرد باور محض، گونه های پیش مدرنیته را یعنی «نگرشی تاریخی و ساختاری (اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی) از مدرنیته را کمرنگ ساخت و دیگران نیز از حکم های پیشین خود در مورد مدرنیته عقب نشستند، از اینجا به بعد خرد باوری فصل مشترک و دستورالعمل آشکار گرایش های گوناگون مدرنیته شناخته شد.» البته این زمانیست که از لحاظ تاریخی قرن هژدهم میلادی و اوج شگوفایی عصر روشنگری نیز پنداشته می شود. به تعبیر رساتر، در عصر روشنگری در اروپا مبانی نظری «مدرنیسم» ظاهراً تکمیل می شود؛ عقل و خرد انسانی اصل پنداشته شده و یگانه مرجع شناخت تلقی گردیده و تمام ایمان ها و باور ها و سنت های ما قبل خود را مردود شمرده عقب می راند و مست از بادۀ پیروزی بر مسند خدا و دین تکیه می زند... و کانت روشنگری را چنین تعریف نموده است: «روشنگری، خروج آدمی است از نابالغیِ به تفسیرِ خویشتن خود. و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.»

بدین ترتیب بینش و نگاه فلسفی مدرنیته سامان یافته و در دیاران غرب مسجل می شود. و بر اساس این دیدگاه «مدرنیته دشمن سنت های جزمی گذشته است، چون دشمن موقعیت امروز هم است، مدرنیته جنگی است نه با گذشته ها بل، با امروز، یا بهتر بگوییم با بقایای جزم ها و سنت های گذشته در امروز.»

 اریک فروم یک تن از دانشمندان معاصر غربی چکیدۀ بحث های نظری «مدرنیته» و «مدرنیسم» در عصر روشنگری را چنین خلاصه می کند: «عصر روشنگری، عصر تدوین و تبیین تیوریک آراء سیاسی، اجتماعی، اخلاقی، ادبی و حقوقی غرب بر مبنای تفکر «اومانیستی» و عصر غلبۀ تمام عیار «ماتریالیسم میکانیسمی و تجربی» بر اندیشۀ غربی است» به عبارۀ دیگر «مدرنیته» یک گسست است، جدایی ماهوی از جهان قدیم؛ فرآیندیست علمی، اقتصادی، اجتماعی، حقوقی، ادبی وغیره که در غرب اتفاق افتاد و حاصل آن علوم، تکنالوژی و فلسفه و فرهنگ و تبعات آنهاست که امروز دنیای غرب را به غول ثروتمند و قدرتمندی مبدل کرده که عملاً مسوولیت خلافت انسان را در روی زمین به دست گرفته است؛ و در پهلوی آن از روزنۀ دیگر؛ این همه بدبختی، بی عدالتی، کشتار ملیونی مردمان جهان، فقر و تنگدستی جهان سوم، بی دینی و دین ستیزی چهرۀ دیگر مدرنیته است که آیینۀ تمام نمای این چهرۀ زشت ما هستیم و جوامع بسیار دیگر مثل ما به نام جهان سوم.

حداقل صد سال است که ما در برزخ میان سنت و مدرنیته دست و پا می زنیم و سرگردان هستیم بدون این که «مدرنیته» را خوب بشناسیم و از خود بپرسیم «چگونه می توان بدون نقض سنت اسلامی به نوگرایی دست یافت؟!» به باور بنده پاسخ علمی و منطقی به این پرسش بسیار مهم و حلال اکثریت مشکلات امروز و فردای جامعۀ ما می تواند به شمار آید که مسوولیت پاسخ به چنین پرسش هایی را مستقیماً عالمان و روشنفکران دینی ما بدوش دارند، که بدون شک پاسخ محققانۀ آنان به همچو مسایل برای جامعۀ ما می تواند راهگشا باشد.

از سوی دیگر باید بدانیم که تحقق مدرنیته در غرب فرآیند موازیی بوده است که در سه شاخه که آنها عبارت اند از: 1) فرآیند ملت سازی 2) فرایند دین پیرایی یا اصلاح دینی 3) فرآیند صنعتی شدن؛ که این سه فرآیند دگرگون ساز اجتماعی و فرهنگی در غرب به صورت گام به گام و در یک دورۀ حداقل سه صد ساله و به تدریج به وقوع پیوسته و پاسخ یافته است؛ که در جامعۀ ما به یکباره فرود آمده اند و از ما پاسخ می طلبند. پاسخ به این همه پرسش های مهم و سرنوشت ساز که در پرتو آن بتوانیم مشکلات عدیدۀ جامعۀ ما از جمله مشکلات فرهنگی هنری را حل نماییم برای ما حیاتی است. ما همزمان باید فهم ما را از دین اصلاح نموده و تفاسیری از دین ارایه نماییم که بتواند پاسخگوی عصر جدید باشد؛ همچنان، برای تحقق یافتن دولت ملت در جامعه باید از وفاداری به قبیله و روستا و طایفه و سمت و زبان وغیره دست کشیده به سمت سیاست ملی گذر نماییم و در نهایت به «بحران هویت» در کشور خاتمه دهیم؛ به همین گونه، خود را در جال سیاست های اقتصادیی –البته در جامعۀ ما- نادرست گرفتار نکرده و خویش را بیشتر از این به یک مصرف کننده محض تبدیل نکرده به فکر صنعتی شدن کشور برآییم. این مولفه ها و صدهای دیگر شکل دهندۀ دنیای جدید و «مدرنیت» هستند و بدون در نظر گرفتن آنها ما نمی توانیم وارد دنیای «مدرن» شویم.

درست است که ما از گذشته های دور تا هم اکنون با دادن قربانی های بسیار برای رسیدن به این هدف، تلاش کرده ایم، اما متاسفانه در غیاب شناخت و دریک تاریکی مطلق! راه نجات از این بن بست و تاریکی کشنده چیست؟ فقط و فقط علم، اندیشه و تفکر...که بنده بر این اعتقاد هستم که حداقل در یک سدۀ اخیر محقق و متفکری که با افکار بدیع خود، بتواند هادی و روشنایی بخش جامعۀ ما باشد، در جامعۀ ما وجود نداشته است. این بدان معنا نیست که استعداد بالقوه ای در عرصۀ فکر و اندیشه در کشور ما وجود نداشته است؛ چگونه می شود ملتی که در گذشته مردانی چون مولوی و بوعلی و غیره را تقدیم بشریت کرده، امروز از لحاظ تفکر و اندیشه عقیمِ عقیم باشد... مسأله واضح است، مسوولیت فقر تفکر و اندیشه ورزی در کشور که تبعات آن عقب مانی عمومی و فقر مزمن در جامعه می باشد؛ بر می گردد به دوش حاکمان، سلطه گران، امیران و شاهان بی خرد و مستبدی که نسل اندرنسل برگردۀ مردم ما سوار بوده اند و با استفاده از جهل عمومی و در تبانی با استعمار به عمر ننگین شان دوام داده اند و اکر بوی تفکر و اندیشه از کدام یکی از انسان های این جامعه به مشام شان رسیده؛ کشتند و بستند و به سیاه چال افگندند و تا به امروز سر می برند. جامعۀ بی فکر و بی فرهنگ همانی است که متاسفانه ما با شرمساری در آن زندگی می کنیم. ما به اندیشمند مقلد نیاز نداریم، نیاز اولیۀ ما متفکران مبدیع اند که باید در جامعه خود را نشان دهند. گفتیم مقلد! تقلید یکی از کنش های بسیار مذموم و ناشی انسانی می باشد که می تواند و یا توانسته است که فرد و جامعه را به مجموعۀ از افراد تنبل و بیکاره و از خود بیگانه مبدل نموده و شأن چنین انسان هایی را تا درجۀ یک حیوان و حیوانیت تقلیل دهد. چنانچه جملۀ کوتا «تقلید میمون وار» را همیشه شنیده و خوانده ایم که این جملۀ کوتاه معنا و مفهوم بالای را می رساند. یعنی انسان مقلد نهایتاً از یک میمون حیثیت بالاتری ندارد. بنده معتقد هستم که سراپای جامعۀ ما غرق در تقلید است، علم ما تقلیدی، دانشگاه ما تقلیدی، سیاست، اقتصاد، نظام دولتی، مدیریت، طرزلباس پوشیدن و آرایش و خوردن و نوشیدن و هنر و فرهنگ و همه و همۀ ما تقلیدی! به قول حضرت مولانا؛

زآن که تقلید آفت هر نیکویی ست                که بود تقلید اگر کوه قویست

از محقق تا مقلد فرق هاست                      کاین چو داوود است و آن دیگر صداست

و یا به گفتۀ حضرت شمس:

هر فساد که در عالم افتاد،

از این افتاد که:

-          یکی، یکی را معتقد شد به تقلید!

-          یا منکر شد به تقلید!...

-          کی روا باشد، مقلّد را مسلمان داشتن؟!

بلی! فتوای حضرت شمس، مراد و پیشوای مولانای بزرگ، شوخی نیست بل نمایانگر جوهر اصلی دین است؛ که همانا برچیدن بساط تقلید از دامن مسلمانان است.

 

باید هرچه زودتر متوجه شد که با تقلید هرگز نمی توان بجایی رسید و یا به یک «هویت» مستقل دست یافت، تقلید را باید دور بریزم و به مفهوم دیگری بنام «اقتباس» چنگ اندازیم. جوامع دیگر یاد گرفته اند که چگونه از تقلید دوری کنند و با اقتباس، علوم و تکنالوژی غرب را از آن خود کنند. ما صد سال است که با روش های مقلدانه در برزخ میان «سنت» و «مدرنیته» سرگردان هستیم و در این دور تسلسل به نتیجه که هیچ! بلکه بیشتر از پیش ذلیل تر شده ایم.

آری!

مقّوم نخست و مولفۀ مهم پیشرفت و زندگی جدید علم را دانسته اند؛ البته علمی که از تحقیق آمده باشد، به گفته فرزانه ای "علم ، امروز محور و مدار و مقّوم توسعه است. به میزانی که جامعه از آن بهره برده باشد، واجد و مالک مدرنیته است." گذشتگان ما به ویژه در نظاام سازی از مشروطیت گرفته تا دیموکراسی از نوع مارکسیستی و غیرۀ آن "مدرنّیت " از راه تقلید را تجربه کردند و ما نتایج فاجعه بار تقلید آنها را دیدیم و تا به امروز اثرات ناگوار و کشنده آنرا می چشیم، با صد افسوس در وضعیت امروز ما نیز هیچ تغییری نیامده است؛ باز هم غرق گرداب مهلک تقلید هستیم و به هر طریق ممکن باید ازاین گرداب نجات یافت، به فکر من پند بالای حضرت مولانا را آویزه گوش گردانیده، تحقیق و روش های آنرا باید اقتباس نموده یاد بگیریم، و این کار از ما زحمت می طلبد... چنان که اشاره شد، در گذشته به هر دلیل که بوده است، جامعه ما فاقد علم، عالم، متفکر، روشنفکر و انیشمند موّلد و مبدیع به مفهوم دقیق کلمه بوده است؛ ما حتی اندیشه ورز موزّیع به معنی دقیق کلمه نداشته ایم. اگر هم بوده است بنا به دلایل آشکار نتوانسته است در این راستا به گونه حرفه ای عمل کند، بخاطر معیشت ناگزیر گردیده تن به سیاست های عملی روزمره بدهد و در نهایت با این روزمرگی ها یا در خدمت قدرت ها درآید و تبدیل به یک "شارلتان" شود و یا هم با هزاران درد و رنج افسرده و منزوی شده و بالاخره نابود گردد. اکنون نیزما درصدد برپایی یک دولت و جامعه مدرن هستیم؛ نمی توان با تورید مفاهیم مدرنی چون دیموکراسی و پارلمان و آزادی بیان و اقتصاد بازار آزاد و غیره به هدف رسید، نمی شود با بلغور کردن این مصطلحات و تشکیل موسسات بسیار سطحی و مصنوعی و تقلبی زیر همین نامها جامعه را از "سنت " به "مدرنیته " گذر داد. این راه بسیار دشوار گذر است و ناهموار، یگانه وسیله ای که برما راه گشا خواهد بود تاکید میکنم که فقط اندیشه است و دانش، خرد است و آگاهی است و هوشیاری است و شناخت. اگر میخواهیم آینده روشن و با عزتی داشته باشیم، و در برابر ملل دیگر دارای هویت و استقلال و آزادی باشیم؛ باید دوباره از نو خود ما را یکبار دیگر برای خود ما تعریف کنیم؛ باید دقت کنیم که در قرن 21 ما در چه مرحله ای از زمان و در کجای تاریخ قرار داریم، حامعه شناسان ، یکی از مولفه های مهم گذر از جامعه "سنتی" به جامعه "مدرن" را جایگزین ساختن" فرهنگ شجاعت" به "فرهنگ ابتکار" در یک جامعه دانسته اند و از دید این دانشمندان، " فرهنگ شجاعت" مربوط به دوره پهلوانی انسان به حساب می آید، این فرهنگ به تنهایی به ویژه در سده های اخیر چه ارمغانی را نصیب ما کرده است؛ همیشه برای ما گفته شده که افغانان بسیار شجاع هستند؛ خوب می جنگند، خوب میکشند و خوب کشته می شوند، یعنی که چی؟! امروز بیشتر ما به " فرهنگ ابتکار" نیازمند هستیم و این فرهنگ را در جامعه ما باید آورد و توزیع و توضیح کرد و بالاخره باید نهادینه ساخت. بلی!

برای واضح شدن فرهنگ مبتذلی که دست و پاگیر ما شده است، تبصرۀ بیشتر ضرورت نیست، فقط لازم است در گوشه و کنار شهر گذر نمود، و نظری بر لوحه های که بالای فروشگاه ها، شرکت ها، بانک ها و غیره نصب گردیده است، انداخت و دریافت که زبان امروز ما چه حالتی دارد؛ فکر می کنم درک این ابتذال هر آدم دلسوز به زبان و فرهنگ را تا سرحد جنون بیچاره خواهد ساخت. به فکر من ستون مهرۀ یک فرهنگ زبان آن فرهنگ است؛ وقتی که زبان ما چنین حالتی داشته باشد، باید فاتحۀ فرهنگ را خواند. به نظر من بی تفاوتی وزارت فرهنگ و در مجموع دولت در این زمینه ها قابل پرسش است...!!

ما اینجا آمده ایم تا بن بست ها و عقب ماندگی یی ما را در عرصه سینما به بررسی بگیریم، راه حل جستجو کنیم و بن بست هارا بشکنیم... باید تاکید کرد، راه حل تمام معضلات بسته به یک کلمه است و آنهم چیز دیگری نیست به جز از "توسعه " و توسعه هم چیز دیگری نیست به جز از تلاش و رفتن به سوی یک جامعه و زندگی مطلوب؛ که به شکل موازی در همه زمینه ها باید در نظر گرفته شود. اولآ باید دانست که "فرهنگ توسعه" در جامعه چه وضعیتی دارد، بعد بیاییم و ببنیم که اصلآ بستر " توسعه فرهنگی" در جامعه ما وجوددارد؟ به گفتۀ دانشمندی توسعۀ فرهنگی یعنی: «مردمی و همگانی شدن فرهنگ و خارج شدن آن از انحصار نخبه گان؛ افزایش میزان ذخیره اطلاعات؛ مجاری انتقال آن و شدت جریان اطلاعات؛ افزایش میزان خلافیت و نو آوری فرهنگی؛ افزایش یگانگی فرهنگی و تثبیت هویت فرهنگی؛ افزایش نقش خرد نقاد در تدبیر امور و سازماندهی به اندیشه و عمل انسان ها.» اگر نظریات نقل شدۀ بالا را در مورد «توسعۀ فرهنگی» معیار قرار دهیم با صراحت می توان گفت، هنوز هم که هنوز است ما یک گام به شکل درست و علمی آن، به سوی «توسعۀ فرهنگی» نبرداشته ایم. گذشته از این ویا آسانتر ازهمه ، مشخصآ باید پرسید: فرهنگ کشور ما چه حالتی دارد؟ آیا زنده است و یا مرده است و یا بیمار؟ فرهنگ شناسان برای یک فرهنگ زنده- البته کهنه یا نو- یک خاصیت و سه صفت را ترتیب داشته اند.

درباره خاصیتش می گویند که توانایی دفع و جذب را داشته باشد، یعنی عناصری را که برای خودش ضروری تشخیص می دهد جذب می کند و چیز هایی را که ضرورت ندارد دفع می کند؛ و صفاتش عبارت است از: " از گذشته بارور می شود، حاجات امروز را بر می آورد و آینده را می سازد". با نظرداشت جملات بالا به یقین تام و تمام میتوان گفت که فرهنگ ما نه تنها کاملآ مسأله دارد است، بلکه به یک بیمار در حال نزع شباهت دارد. راه علاج در کجاست؟ تا زمانیکه همه ما مخصوصآ سیاست گذاران فرهنگی کشور به این اصل مهم یعنی کلیتی به نام فرهنگ دقت و توجه جدی نکنند، هیچگاهی شاخه های فرهنگ از جمله سینما در فرهنگ ما به صورت درست جذب و سبز و بارور نخواهد شد، ما به طور کلی محتاج  "توسعه فرهنگی" هستیم، "توسعه" از ما برنامه های علمآ تنظیم شده میخواهد. برنامه های علمی ایکه بتواند گره گشای مشکلات امروز و فردای ما باشد و ما را به سوی جامعه "مدرن " رهنمون شود؛ این برنامه به خودآ گاهی و جهان آگاهی نیاز دارد. به گفته جامعه شناسان «یک جامعۀ مدرن باید به قدر کافی نسبت به خود آگاهی داشته باشد تا مسیر احتمالی آینده اش را بر حسب روند هایی که از گذشته تا حال وجود داشته طراحی نماید؛ علوم اجتماعی در این رابطه یک ساز و کار "بازخوان" محسوب می شود که برای حکومت مدرن نیاز است." ما به جای این که در روشنی علوم به مشکلات خود بپردازیم، برعکس در ظلمت جهل، دچار نا امنی های مزمن ، گرفتار سؤظن ها و درگیر مسابقات توطیه علیه یکدیگر هستیم و در این بازی مضحک و فاجعه بار، تشنگان قدرت زمام و اراده خود را به دست استعمار سپرده اند و برای بقای مستبدانه خود پابند هیچ قانون و ارزشی نیستند، و دیگر اینکه حالا ادعایی در مورد قدرت ندارند، فقط به خاطر پول، دین و خدا را فروخته اند و به یک قشر ظاهراً نخبۀ نا کار آمد و یا انگل های جامعه تبدیل شده اند.

آری! به طور کلی فرهنگ ما و سینمای ما محتاج یک تصمیم گیری عقلایی است. به اساس تجارب دیگران این کار طی مراحلی را از ما می طلبد که دانشمندان در زمینه چنین نظری دارند: " تصمیم گیری عقلایی در هر زمینه -از جمله فرهنگ- مستلزم طی کردن مراحلی است... این مراحل عبارت اند از تعریف موضوع تصمیم گیری، تعیین اهداف، طبقه بندی اهداف و تعیین اولویت ها و اهمیت آنها، یافتن راهبردها و خط مش ها و روش ها، ارزیابی پیامد های هر یک از راه حل های پیش گفته و اتخاذ تصمیم نهایی."

باید اعتراف کرد که فضای کلی فرهنگ و توسعه در جامعه ما نه تنها گنگ و مبهم و بد هنجار است بلکه هیچ الگویی را هم در زمینه سراغ ندارنم که در پرتو آن بتوانیم راه خود را به سوی توسعه مشخص کنیم . در جوامع دور و نزدیک بر مبنا و اساس "پارادایم " و یا "سرمشق" های علمی دست به برنامه ریزی توسعه و یا"توسعه فرهنگی " زده اند و نتایج خوبی را نیز بدست آورده اند. از آن جمله "پارادایم"های "بنیادگرا"، "آرمانشهراگرا" ، "واقعگرا و راهبردی" ، "توسعه گرا" ، "تکثر و حقوق فرهنگی" را می توان نام برد،  که هر کدام این ها، معیار ارزیابی روش شناسی، حوزه اقدام و عمل ، و روش عمل و اجرای مختص به خود را دارا می باشند.

به طور مثال:" سرمشق بنیادگرا" معیار ارزیابی اش ، تلقی بنیاد گرایانه از دین و مدرنیته ستیزی است. روش شناسی آن "کنش سنتی و کنش عاطفیست" به همین گونه حوزه عملش"افعال قابل نظارت انسان هاست" روش عمل و اجرای آن "عدم تمرکز» و مبتنی بر احساس تکلیف می باشد. بدینگونه "سرمشق" های دیگر مثل "سرمشق بنیادگرایی، معیار ارزیابی، روش شناسی ، حوزه اقدام و عمل، و روش عمل و اجرای آنها نیز مشخص و معین میباشد که برنامه ریزان در روشنایی این ها، با درک شرایط کلی جامعه میتوانند دست به گزینش "پارادایم" ها بزنند و یا حتی با نظرداشت "فرهنگ توسعه " در کشور میتوانند "سرمشق "جدیدی را از مجموع"سرمشق ها" گزینش نموده و جهت پیشرفت تدوین نمایند. روی همرفته، بدون تکیه بر علم و عقلانیت در هیچ زمینه ای نمی توان به پیشرفتی نایل آمد. سینما از دیدگاه هنر که می تواند جزئی از فرهنگ جامعه "مدرن " به حساب آید؛ و ما آرزوی پیشرفت و بالندگی آنرا در سر می پرورانیم ، نمی تواند بدون در نظرگرفتن عرایض فوق به هیچ جایی برسد اگر دوستان از بنده حقیر آزرده نشوند، ما امروز چیزی بنام سینما به مفهوم دقیق آن در کشور ما نداریم. به جز چند تا تولید فردی اندک که تعداد آن، شمار انگشتان ما را نیز تکمیل نمی کند. در چنین وضعیتی نمی توان از سینمای افغانستان سخن گفت. یک قرن قبل شاه امن الله کوشش نمود با حرکات نمایشی و تقلیدی، جامعه را وارد زندگی " مدرن" کند، آیا ما بعد از صد سال وارد جهان نو شده ایم؟ جواب منفی است. همان گونه در تلاش بیش از نیم قرن در عرصه سینما نه تنها به جای مطلوب نرسیده ایم، بلکه هنوز هم در آغاز راه هستیم. دلیل اینکه چرا در هیج زمینه ای به مقصد نمی رسیم، گام زدن ما در تاریکی هاست. ما مثل کالاهای دیگر، مفاهیم " مدرن " را نیز وارد کشور مینماییم، بدون شناخت ماهیت آنها، فقط از روی تفنن مثل اطفال با آنها بازی می کنیم، این روش ما، تمام مفاهیم علمی هنری را مسخره و مسخ کرده است. تا هنوز به صورت درست برای خود مشخص نکرده ایم که آیا سیما هنر است یا صرفآ سرگرمی؟ صنعت است و یا کالای تجارتی؟ اگر بر خورد ما با سینما از دیدگاه هنر است، باید صراحتآ گفته شود، نود و پنج در صد تولیدات فلم در کشور ما شامل مقوله هنر نمی شود ؛ زیرا فیلسوفان هنر تصریح کرده اند: "هر رخدادی را که برای سرگرمی اتفاق می افتد نمی توان هنر دانست، در مورد آنچه هنر است و یا نیست، باید بر مبنای زیبایی شناسی قضاوت کرد."  نظریه پردازان هنر "مدرن" در تعریف هنر "زیبایی" را فصل مشترک هنر ها بیان کرده اند- بگذریم از دید "پسامدرنیست" ها که آن هم در جای خودش جای بجث بیشتر را دارد که متاسفانه باز هم نود پنج در صد فلم های تولیدی امروزما ، به طور قطع فاقد"زیبایی" است.  بناء کارهای که در این زمینه به خصوص در دوران جدید به انجام رسیده، هنر نه بلکه در ردیف "هنرکاذب" نیز به مشکل میتوانند جایگزین شوند. "سینمای پر مخاطب" که یک اصطلاح اختراع شده غربی فرانسوی است، و در مودر فلمهایی که در دنیا تولید انبوهی دارند و صرفآ برای بازار ساخته می شوند، بکار می رود؛ البته فراموش نباید کرد که دراین گونه فلمها ، علاوه بر جاذبه هایی برای عوام- که منقدین آنرا جاذبه های کاذب عنوان میکنند، سازندگان این چنین فلمها، عناصر مهم سینمایی از جمله داستان، بازی، کارگردانی، نورپردازی، فرم، رنگ و غیره را جداً در نظر دارند. اگر چه بنده مخالف سینمای پر مخاطب نمی باشم، ولی مسخرگی هایی را که در جامعه ما زیر همین نامها اتفاق  می افتد قبول ندارم؛ زیرا که این ها هنر نیستند زمانی شاعر بزرگ "احمد شاملو" در این باره گفته بود: " اساسـآ چیزیکه بشود بطور مطلق و عام به آن هنر مردمی و هنر توده ای گفت وجود ندارد، مگر اینکه بگوییم هنر بازاری، که مصداقش در موسیقی حضرت آقاسی، در رمان می شود موطلایی ها شهر ما و در سینما میشود گنج قارون! یعنی چیزهای که شدیداً توده پسند است اما قاتل فرهنگ و ذوق است".

آنچه را که در فوق گفته آمدیم، اجمالاً می توان چنین خلاصه کرد؛ ما در جامعۀ زندگی می کنیم که از لحاظ اجتماعی، به طور وحشتناکی در بی تعادلی به سر می برد؛ تفکر و رفتار غالب در جامعۀ ما «سنتی» است؛ همبستگی ملی در کل وجود ندارد، و خورده فرهنگ ها بیش از پیش مورد بی مهری دولت قرار دارند، در همچو وضعیتی می خواهیم جامعۀ ما را به سمت دنیای «مدرن» و یا «مدرنیته» گذر دهیم؛ و در این میان کل فرهنگ این جامعه، نه تنها بسیار مسأله دار است، بلکه سخت دچار بیماری و مرض است. اکنون در چنین وضعیت نابهنجار اجتماعی و فرهنگی در بارۀ سینما چه می توان کرد؟! من معتقدم که سیاست گذاران فرهنگی و هنری کشور باید برای نجات فرهنگ ما اندیشه نمایند؛ در طول این کار سینما و هنر های دیگر هر کدام جایگاه خود شان را خواهند یافت، اما عجالتاً می توان به اقدامات ذیل مبادرت ورزید:

 بیایید فرهنگ و سینما را بیشتر از این بنام سینمای پر مخاطب و غیره صدمه نزنیم... بیایید برای بهبود کار ها در پهلوی برنامه ریزی های دقیق در زمینه، بعد از این معیار هایی را برای بهتر شدن کار وضع نموده و آنرا عملی نماییم...بلاخره برای برون رفت از این همه مضحکه ها و مسخره گی ها بنام هنر و سینما در کشور به مسوولان فرهنگی و هنری کشور پیشنهاد می نمایم که به بهانه "آزادی بیان" به ویژه در کار سینما و"بازار آزاد" هنر و هنرمندان واقعی را به حال خود وا مگذارند؛ زیرا آنانی که می توانند هنر بیافرینند و همچنان حرفی برای گفتن دارند؛ در ناگزیری عدم امکانات در حاشیه ها مثل همیشه عمر تلف خواهند کرد و بی هنرانِ بی سواد و کم سواد جولانگر این جولانگاه خواهد ماند. "آزادی بیان" و "بازار آزاد" مفاهیمی حقیقی یی هستند که به تعبیردکتور شریعتی در یک "جغرافیای ناحق حرف" تبدیل به قاتل خود خواهند شد؛ برای جلوگیری از این بدبختی دولت باید به هر طریق ممکن سینمای ما را پشتیبانی کند و روی این کار بودجه در اختیار فلمسازان هنرمند و متعهد ما قرار دهد؛ تاما بتوانیم از نو سینمای اصیل و جدای از "هنر کاذب" را بنیاد نهاده و هنر " فرا نمود ناب" را در قالب سینما و تصویر به مردم خود و جهانیان عرضه نماییم.

                                                                                            وسلام